دنبال نگاهها...
دنبال نگاهها نرو چون میتونن گولت بزنن.دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه.دنبال
کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد.
کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.

سیب مال من نیست...
امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ...
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مردم برای تو
من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
عالمی ترانه ساخت
رو تازه کردکهنه ها
از تو یک بهونه ساخت
با تو می شد که صدام
همه جا روپر کنه
تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموم شدم
****
نه یه دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود
دلم برايش تنگ است ....
گمگشته....
دلتنگی برای مهتاب...
دوستی...
دوستي علف هرزه نباشد که برويد در خاک
دوستي( مي) نباشد که بريزيم در جام
کاش ميدانستي
دل بستن و کندن از اين بند نباشد آسان
دست من در طلب دخترکي است
که خطا ناکرده پشيمان باشد
دوستي خنده اجباري نيست
دوستي رقص صنوبرها نيست
و دل من آگاهست
و زمين سخت به خود مي لرزيد
باد بر شاخ درختان ميگفت:
با وفا همنفسي پيدا نيست !...
هر که در گوش دلم زمزمه اي سر ميداد
عشقشان عشق خياباني بود................
دوستي اشک يتيمي است که از ريشه جان مي آيد
دوستي عطرا قاقي ها نيست
چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست
من به دنبال تو ميگردم اي دوست
تو پيام آور شادي هايي
دوستي شايد بوسه مادر باشد وقت جان کندن طفل
دوستي شايد غم دريا باشد وقت افتادن ماهي در دام
من به دنبال تو ميگردم اي دوست
کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي
و به گوش همه ميگفتي تو
دوستي ما عشق ما
عشق خياباني نيست
اگر خداوند زيبا نبود ......
پرودگارا مرا ابزار آرامش قرار ده
بگذار هر جا نفرت است عشق درو کنم
هر جا شک است ایمان
هر جا نومیدی است امید
هر جا تاریکی است نور
و هر جا غم است سرور
ای پروردگار عالم لطف کن
تا بیشتر در پی تسکین بخشیدن باشم تا آرام شدن
همانطور که می فهمم فهمیده شوم
همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم
زیرا در اثر دادن است که دریافت می کنم
در اثر بخشیدن است که بخشیده می شوم
ودر مرگ خود است که در زندگی جاودان متولد می شو
قصه عشق
|
قصه ی عشق قصه عجيبي است . قصه معاشقه ها، قصه دوست داشتن ها، قصه درد و دل كردن دو عاشق و معشوق. واقعا قصه عشق قصه ای است كه غوغا به پا مي كنه … قصه عشق،قصه آرزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند . همه تبديل به خواب بيدارنشدنی می شوند ..... قصه عشق قصه سفر پرستو های عاشق به شهر عشق هست ، پرستويي كه يك لحظه سفر ميكند ، سفر به شهر خوشبختي ميكند. تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند که: يکی بود يکی نبود! اما قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد ... چشمهایی به رنگ آبی..... آبیه آبی آنقدر آبی که آسمان در پیش چشمان تو خجل هست .. اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم.... اولين تلاقی نگاهمان را به ياد می آورم .... از همان اولين بار که نگاهمان به هم گره خورد، چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد. واز آن روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود.. وهمه شبهايم با اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه هاي زندگیم حضورتو جاری است..... حضورت و حضور يادت تنهاييم را رونق می بخشد. در عطشناک ترين لحظه های بيابانيم بارش چشمان تواست که سيرابم می کند... چه با شکوه است وقتيکه پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد و چه زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرد وتو با گرمای نگاهت پر و بال خسته اش را مرهم مي نهی..... چشمانت ، عظمت شب را به تصوير مي كشد . انگار پنجره اي گشوده اي است به رويم تا از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم . هميشه به چشمهایت اعتماد داشتم و دارم .... او هرگز دروغ نمی گوید!!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم نگيرد... قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد و با دستهایت ادامه پیدا کرد دستان پر مهرت راهميشه وهميشه قدر دانسته ام .... دستان پر مهری که در سردترين ساعات زمستانيم غنچه خاموش قلبم رابه شکفتن پيوند داد ... دستانت ... سرشار نوازشند ... وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گيری ... انگار آرام آرام خون آرامش رو تو تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای نيلوفريت با آن انگشتان ظريف قلبم را لمس کرد احساس می کردم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند ، و گسیخته شوند . دستهای تو ، و پنجه هایت می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان کرده اند را ببندند ، و آن را آرام کنند ... دستت را به من بده ... آنها را از من مگیر….هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده است. تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا… لطيف… پرحس و معركه. يک تابلوي محشر كه انگار تمام لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده… يک نقاشي مات و مبهم كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست و خودش بي جواب مثل دريای آبی بيكران و بزرگ ، مثل آسمون آبي و زلال، آرام و امن… مثل پرنده رها و سبك… و مثل پرواز خواستني و دور از دسترس… تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم… يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي. اونم يه تجلي تمام عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش… کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگهء نمايشگاه هستی نظرم را جلب كردي، چشمم را گرفتي، مي دونم… زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقت هست که تو چشم هایت زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق شدم.. تو آسمون آبي نگاهت پريدم … خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط نگاهت مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمهایت داد ميزنه: « تو منو هنوز آنطور كه بايد نديدهاي… » چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا! عجب پرترهاي كشيدهاي… چقدر سبز و خواستني است… چقدر بي قرار … چقدر عاشق … چقدر بزر گ … …تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي، | ||
سارا دلش شکست....
در بین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکیه ز آفتاب .نه یک تکیه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نماز خیالی ست
گلدسته اذان من و های های های
الله اکبر انا فی کل واد ... مست
سبحان من عیب و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم
سارا فکر می کنیم در این پرده مانده است
سارا سلام ...اشهد ان لا اله تو
با چشمهای سرمه ای .... ان لا اله مست
دل می بری که حی علی های های های
هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست
بالا بلند :عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب اشهد ان در دلم نشست
آن شب کبو کبو....کبوتری از بامتان پرید
نم نم ....نما نما....نماز تو در بغض من شکست
سبحان من عیبت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
سبحان رب هر چه دلم راز من پرید
سبحان رب هر چه دلم راز من گسست
سبحان ربی ال.....من و سارا به حمده
سبحان ربی ال... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی ال... من و سارا به هم رسیم
سبحان تا به کی من و او دست روی دست
بغضم دوباره وا شده ایاک نستعین
تا اهدنا ال .... سرای تو نمانده است
یک پرده بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
دکتر بهرامیان
من ساده...
دردمندی به تو دل داده نباید بروی
شعر و شاعر شده اند عاشق زیبایی تو
اتفاقی ست که افتاده ....نباید بروی
زندگی راه دراز است پر از وسوسه ها
بی من از وحشت این جاده نباید بروی
زخمی ام ـخسته ام ـ آشفته و بی سامانم
نیستم جان تو آماده ...نباید بروی
از شب بی تپش پنجره ام ای مهتاب
ای گل روشن شب زاده .....نباید بروی
ساعت
Seninle Çok İşim Var با تو خیلی کار دارم
Seninle Çok İşim Var با تو خیلی کار دارم
Haydi çabuk seni beklediğim zaman زمان انتظار من . زود و سریع بگذر
چشمات و بر زانوهات بخوابم
Ölümü yakındır مرگ نزدیک هست
Akşamın sabahı var gülün dikeni batar هر عصر یک صبح داره .
خار گل فرو میره
میسوزونه تو رو سرد و بی حال میکنه
Seninle çok işim var با تو خیلی کار دارم
نیستی)
Sesini duyuncaya kadar تا زمانی که دوباره صدات رو بشنوم
ساکت میمونم
Sonradaaynı güneş ısıtır بعدشم آفتاب ...
Seni de beni de kime ne من و تو رو گرم میکنه....نه کسی دیگه رو
خواب دیدی خیر...
صبر من دیگه تمومی نداره می خوای بیا.....می خوای نیا
این دلم دل نگرونی نداره می خوای بیا..... می خوای نیا
حالا من مثل خودت یه سنگ آهنین شدم
برای ترانه ی رفتن تو ...فکر نکنی غمین شدم
پس برو تو بی خیال ....اینو بدون غم ندارم
برای مردن احساس دروغت دیگه ماتم ندارم
حالا دیگه کسی نیست برات غم دل بخوره
دیگه نیست ساده دلی گول تو غافل بخوره
برو تا ببینمت این دفعه با چی می تازی؟
برای کدوم عروسک داری چاهی می تازی؟
میدونم یه روزی میای که التماسم بکنی
مست ومدهوش مثل بارون مثل یاسم بکنی
اما این دیگه تو خوابه که واست دل بسوزونم
برای دیدن چشمات هفت کفن رو بپوسونم
وقتی که رفتی...
وقتی تو رفتی .....
وقتی تو رفتی یاد اون وقتی افتادم که یادت توی قلبم طلوع کرده بود.
عشق آبیت ...
یاد اون وقتی افتادم که خالصانه "عاشقانه" به تو دل بسته بودم.
ولی وقتی رفتی قلبم چنان شکستی که عشقت برای همیشه توی قلبم غروب کرد.
با خودم عهد بستم که برای همیشه .....
به تو وبه زندگی و به .......خداحافظی بگویم.

