تبليغاتX
تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم

درمورد شعر

خاطرات کودکی...

خاطره کودکی
________________
 
 
چین به پیشانی  و غم بر دل ما
 
                                   راه نداشت
 
بادبادک با باد
 
تا فراسوی زمین
 
خبر شادی ما را می برد
 
سنگ هر کودک بر پهنه رود
 
لک لکی بود که
 
-         لی لی می کرد
 
 
دامن پیرهن هر کودک
 
پر  لک و پیس ز رنگ شاتوت
 
عصر هنگام که از مدرسه بر می گشتیم
 
و اندر آن کوچه تنگ
 
چه هیاهوی غریبی برپا می شد
 
نی سواران همه آماده جنگ
 
سر من گر چه به سنگ پسر همسایه
 
غرق خون گشت
 
                   ولی در دل من دلگیری
 
یک نفس راه نداشت
 
گاه ترنا بازی
 
گرچه چوب و فلکی بود , اما
 
دیو کین در دل کس راه نداشت
 
آرزوهایی بود
 
که به اندازه یک شیر و شکر شیرین بود
 
شادمانی همچون
 
نور خورشید به قلب همه خوش می تابید
 
شب که می شد 
 
گوش ما منتظر قصه خاتون می ماند
 
قصه زرد پری , سرخ پری
 
قصه دختر شاه پریان
 
سند باد بحری ما را می برد
 
بسوی چین , ماچین
 
تا فراسوی زمین
 
ناز خاتون می گفت
 
دیده را بربندیم
 
تا مبادا که در آن خواب بیاید , اما
 
ناگهان چشم گشودیم,
 
                            دریغ
 
کودکی را دیدیم
 
که به همراه صفا همچو عقاب
 
پر کشان رفت بر این اوج فلک
 
آسمان زیر پر خویش کشاند
 
و بجز خاطره ای مبهم از آن
 
                                        هیچ نماند ...
 
                          *************  
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 8:15  توسط ناشناس  | 

دنبال نگاهها...

دنبال نگاهها نرو چون میتونن گولت بزنن.دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه.دنبال

 

کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد.

 

 کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:4  توسط ناشناس  | 

سیب مال من نیست...

 
يك سيب در دست تو اما مال من نيست
 
چيزي عذاب آورتر از كوچك شدن نيست
 
خاكسترم فرقي ندارد بودن من
 
ديگر دل من قابل آتش زدن نيست
 
اين جاده مثل من بلا تكليف مانده است
 
چيزي درونش غير رفتن و آمدن نيست
 
ما هر دو زخمي همين يك اشتباهيم
 
عشق من و تو غير جنگ تن به تن نيست
 
 
...من به عشق منتظر بودن    همه صبر و قرارم رفت ؛
 
                  بهارم رفت  
                 
عشقم مرد
 
     يارم رفت ...
 
واکنون
 
گرفتار سنگينی سکوتی هستم که گويا قبل از هر فريادی لازم است
 
**************************
 
 
حالا كه ديگر من خودم هستم.... تو هم من
 
بايد بداني عاشقي بي فوت و فن نيست.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 8:40  توسط ناشناس  | 

امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ...

   امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ...    
                                                                           
خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...
 
 
 
امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...
 
 
 
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی
 
 
می نوازم .
 
 
 
 
امشب که شعله می زندم ماجرای تو
 
 
 

بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
 
 
 

بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی
 
 
 
 

جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
 
 
 

امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
 
 

یعنی هزار مرتبه مردم برای تو
 
 

من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
 
 
 

راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
 
 

حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
 
 

حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
 
 
  
                                                                  
      می شد از بودن تو    
 
 
                             
عالمی ترانه ساخت   
 
 
                                             
                         رو تازه کردکهنه ها 
 
                               
        
                            

از تو یک بهونه ساخت
 
 

با تو می شد که صدام
 
 

همه جا روپر کنه
 
 

تا قیامت اسم ما
 
 

قصه ها رو پر کنه
 
 

تو رو خیلی دیر شناختم
 
 

وقتی که تموم شدم
 
 


              ****
 

نه یه دست رفیق دستام
 

نه شریک غم بودی
 

واسه حس کردن دردام
 

خیلی خیلی کم بودی
 

توی شهر بی کسی هام
 

تو رو از دور می دیدم
 
 

شهر بی عابر و خالی
 

شهر تنهایی من بود
 

لحظه شناختن تو
 

لحظه تموم شدن
 بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:55  توسط ناشناس  | 

دلم برايش تنگ است ....

                دلم برايش تنگ است ...
 
 
 
 دلم براي كسي تنگ است كه ‍‍؛
 
 
آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش
 
 را به بادها ميداد
 
 
 
ودستهاي سپيدش رابه آب  مي بخشيد ...
 
 
 
 دلم براي كسي تنگ است كه ؛
 
 
 
همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را
 
 نثارمن ميكــــرد ...
 
 
 
 دلم براي كسي تنگ است كه ؛
 
 
 
تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه ..
 
 در همه جا ... با من بود .....
 
 
 
كسي كه   بود با من و  بي من ماند ...
 
 
 
كسي كه ....   آه  ...
 
 
 
 
                     دگر كافيست  ...
 
 
                               
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:36  توسط ناشناس  | 

گمگشته....

به نام آن مهربان
 
 
گواراي وجودتان غزلي از رهي معيري
 
 
 
 
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
 
 
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
 
 
 
 
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
 
 
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
 
 
 
 
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
 
 
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
 
 
 
 
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
 
 
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
 
 
 
 
دل رنجور من از سينه  ، هر دم مي رود سويي
 
 
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
 
 
 
 
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
 
 
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
 
 
 
 
رهي ، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند
 
 
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
 
 
 
 
و...
 
طريق عشق پر آشوب و فتنه است
 
 
بيفتد آنکه درين راه با شتاب رود ! ! !
 
 
 
 
گمگشته....
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:34  توسط ناشناس  | 

دلتنگی برای مهتاب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:25  توسط ناشناس  | 

دوستی...

  *.*.*.*.*دوستي *.*.*.*.*
دوستي علف هرزه نباشد که برويد در خاک


دوستي( مي) نباشد که بريزيم در جام


کاش ميدانستي


دل بستن و کندن از اين بند نباشد آسان


دست من در طلب دخترکي است


که خطا ناکرده پشيمان باشد


دوستي خنده اجباري نيست


دوستي رقص صنوبرها نيست


و دل من آگاهست


و زمين سخت به خود مي لرزيد


باد بر شاخ درختان ميگفت:


با وفا همنفسي پيدا نيست !...


هر که در گوش دلم زمزمه اي سر ميداد


عشقشان عشق خياباني بود................


دوستي اشک يتيمي است که از ريشه جان مي آيد


دوستي عطرا قاقي ها نيست


چشم من خيره به ايوان بلند ابرهاست


من به دنبال تو ميگردم اي دوست


تو پيام آور شادي هايي


دوستي شايد بوسه مادر باشد وقت جان کندن طفل


دوستي شايد غم دريا باشد وقت افتادن ماهي در دام


من به دنبال تو ميگردم اي دوست


کاش مي دانستي ,کاش ميفهميدي


و به گوش همه ميگفتي تو


دوستي ما عشق ما


عشق خياباني نيست

                                 *.*.*.*.*.*.*.*به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد*.*.*.*.*.*.*
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 8:41  توسط ناشناس  | 

اگر خداوند زيبا نبود ......

 
اگر خداوند زيبا نبود
 
اگر خداوند نبود اگر خداوند زيبايي را دوست نداشت
 
بر تمام ديوارها مي نوشتم.........
 
نفرين به هر چه زيبايي
 
شكستم مثل شب رو به زوال گريستم خون گريستم قلبم گريست
 
فرياد زدم در غروبي پاييزي در اندوه يك فاجعه
 
 
فاجعه اي به صراحت
 
فاجعه اي به تلخي شكست
 
بريدم از عاطفه از وفا وفاداري
 
بريدم از هر چه زيبايي ست
 
بريدم بريدم از هر چه چشم
 
شكستم گريستم اما نفهميدم كجاست سمت يك قطره ناچيز حقيقت
 
سمت مبهم دوست؟
 
 
افسوس اين است كه عشق عروسك دست فاحشه ها
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 8:54  توسط ناشناس  | 

پرودگارا مرا ابزار آرامش قرار ده

 پرودگارا مرا ابزار آرامش قرار ده....

 

بگذار هر جا نفرت است عشق درو کنم


هر جا شک است ایمان


هر جا نومیدی است امید


هر جا تاریکی است نور


و هر جا غم است سرور


ای پروردگار عالم لطف کن

 
تا بیشتر در پی تسکین بخشیدن باشم تا آرام شدن


همانطور که می فهمم فهمیده شوم


همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم


زیرا در اثر دادن است که دریافت می کنم


در اثر بخشیدن است که بخشیده می شوم


ودر مرگ خود است که در زندگی جاودان متولد می شو
د

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 16:35  توسط ناشناس  | 

قصه عشق

قصه عشق Hosted by
 Tinypic.com
قصه ی عشق قصه عجيبي است . قصه معاشقه ها، قصه دوست
داشتن ها، قصه درد و دل كردن دو عاشق و معشوق. واقعا قصه
عشق قصه ای است كه غوغا به پا مي كنه … قصه عشق،قصه
آرزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند . همه تبديل به
خواب بيدارنشدنی می شوند ..... قصه عشق قصه سفر
پرستو های عاشق به شهر عشق هست ، پرستويي كه يك لحظه
سفر ميكند ، سفر به شهر خوشبختي ميكند.
تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند
که: يکی بود يکی نبود!
اما قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد ... چشمهایی به
رنگ آبی..... آبیه آبی آنقدر آبی که آسمان در پیش چشمان تو
خجل هست ..
اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم.... اولين تلاقی
نگاهمان را به ياد می آورم .... از همان اولين بار که نگاهمان به
هم گره خورد، چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد. واز آن
روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود.. وهمه شبهايم با
اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه هاي
زندگیم حضورتو جاری است..... حضورت و حضور يادت تنهاييم
را رونق می بخشد. در عطشناک ترين لحظه های بيابانيم بارش
چشمان تواست که سيرابم می کند... چه با شکوه است وقتيکه
پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد و چه
زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرد وتو با گرمای نگاهت
پر و بال خسته اش را مرهم مي نهی..... چشمانت ، عظمت شب
را به تصوير مي كشد . انگار پنجره اي گشوده اي است به رويم تا
از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم .
هميشه به چشمهایت اعتماد داشتم و دارم ....
او هرگز دروغ نمی گوید!!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر
چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم
نگيرد...
قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد و با دستهایت ادامه
پیدا کرد دستان پر مهرت راهميشه وهميشه قدر دانسته ام ....
دستان پر مهری که در سردترين ساعات زمستانيم غنچه خاموش
قلبم رابه شکفتن پيوند داد ... دستانت ... سرشار نوازشند ...
وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گيری ... انگار آرام آرام
خون آرامش رو تو تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای
نيلوفريت با آن انگشتان ظريف قلبم را لمس کرد احساس می کردم
نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم
بردارند ، و گسیخته شوند . دستهای تو ، و پنجه هایت می توانند
دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش
سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان
کرده اند را ببندند ، و آن را آرام کنند ... دستت را به من بده ...
آنها را از من مگیر….هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای
دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده
است.
تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا…
لطيف… پرحس و معركه. يک تابلوي محشر كه انگار تمام
لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده… يک نقاشي مات و مبهم
كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست و خودش بي جواب
مثل دريای آبی بي‌كران و بزرگ ، مثل آسمون آبي و زلال، آرام و
امن… مثل پرنده رها و سبك… و مثل پرواز خواستني و دور از
دسترس…
تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم…
يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي. اونم يه تجلي تمام
عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و
بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش…
کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگهء‌ نمايشگاه هستی نظرم را جلب
كردي، چشمم را گرفتي،
‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقت هست که تو
چشم هایت زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق
شدم.. تو آسمون آبي نگاهت پريدم …
خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط
نگاهت مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام
برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمهایت داد مي‌زنه:

« تو منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي… »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌ عجب پرتره‌اي
كشيده‌اي… چقدر سبز و خواستني است… چقدر بي قرار …
چقدر عاشق … چقدر بزر گ …
…تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي،
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 16:21  توسط ناشناس  | 

سارا دلش شکست....

آمد درست زیر شبستان گل نشست                                  

                                                          در بین آن جماعت مغرور شب پرست

یک تکیه ز آفتاب .نه یک تکیه از بهشت

                                                      حالا درست پشت سر من نشسته است

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

                                                          این سومین ردیف نماز خیالی ست

گلدسته اذان من و های های های

                                                           الله اکبر انا فی کل واد ... مست

سبحان من عیب و یحیی و لا اله

                                                           الا هو الذی اخذ العهد فی الست

یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم

                                                          سارا فکر می کنیم در این پرده مانده است

سارا سلام ...اشهد ان لا اله تو

                                                       با چشمهای سرمه ای .... ان لا اله مست

دل می بری که حی علی های های های

                                                          هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست

بالا بلند :عقد تو را با لبان من

                                                         آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک

                                                        مهرت همان شب اشهد  ان در دلم نشست

آن شب کبو کبو....کبوتری از بامتان پرید

                                                             نم نم ....نما نما....نماز تو در بغض من شکست

سبحان من عیبت و یحیی و لا اله

                                                                 الا هو الذی اخذ العهد فی الست

سبحان رب هر چه دلم راز من پرید

                                                          سبحان رب هر چه دلم راز من گسست

 سبحان ربی ال.....من و سارا به حمده

                                                           سبحان ربی ال... من و سارا  دلش شکست

سبحان ربی ال... من و سارا به هم رسیم

                                                             سبحان تا به کی من و او دست روی دست

بغضم دوباره وا شده ایاک نستعین  

                                                            تا اهدنا ال .... سرای تو نمانده است

یک پرده بین من و او کشیده اند

                                                            سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

 

                                                                                                              دکتر بهرامیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:19  توسط ناشناس  | 

من ساده...

که به تو از پیش من ساده ...نباید بروی

                                                دردمندی به تو دل داده نباید بروی

شعر و شاعر شده اند عاشق زیبایی تو

                                                  اتفاقی ست که افتاده ....نباید بروی

زندگی راه دراز است پر از وسوسه ها

                                                بی من از وحشت این جاده نباید بروی

زخمی ام ـخسته ام ـ آشفته و بی سامانم

                                                   نیستم جان تو آماده ...نباید  بروی   

از شب  بی تپش پنجره ام  ای مهتاب

                                               ای گل روشن شب زاده .....نباید بروی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 10:24  توسط ناشناس  | 

ساعت

 

  Seninle Çok İşim Var با تو خیلی کار دارم


 

Seninle Çok İşim Var با تو خیلی کار دارم

 

Haydi çabuk seni beklediğim zaman زمان انتظار من . زود و سریع بگذر


Her saniye bin asır هر ثانیه مثل هزار قرن


El ele göz göze dizlerine yattığım دستهام در دستهات و چشمام در

 

چشمات و بر زانوهات بخوابم


Zaman her şey benim اون موقع همه چیز برای من میشه


Senle benim arama girecek olanın من هم با تو در جستجوی هم هستیم

 

 
Ölümü yakındır مرگ نزدیک هست


Kendi canın isterse gidersin تو هر جا که دلت میخواد میتونی بری


Ama benim canımı çok acıtır اما این کار برای من مشکل هست


Demek ki böyle aşk dedikleri şey نکنه حرفهای عاشقانه همین هست


Ne acılar çektim hey gidi hey چه تلخیها میکشم و میکشم


Şimdi bana mutlluk yakışır در این حالت به من میاد که خوشبخت باشم ؟


Gitme be daha dur نرو پس.دیگه وایستا

 

Akşamın sabahı var gülün dikeni batar هر عصر یک صبح داره .

 خار گل فرو میره


Temmuzu soğutur ellerin beni yakar تابستونی که من رو

میسوزونه تو رو سرد و بی حال میکنه

 

 

Seninle çok işim var با تو خیلی کار دارم


Kalbimi bompalıyor kuşkular اضطرابها قلبم رو بمباران میکنه


Sen çıkıp ta gelene kadar تا وقتی که تو بیای


Hayallerim kabusa dönüşür خیالهام تبدیل به کابوس میشه (در این مدت که

نیستی)

 


Sesini duyuncaya kadar تا زمانی که دوباره صدات رو بشنوم


Korkularım konuşur میترسم چیزی بگم


Seninle konuşup susuncaya kadar تا وقتی که دوباره با تو حرف بزنم

 ساکت میمونم

Sonradaaynı güneş ısıtır بعدشم آفتاب ...


Seni de beni de kime ne من و تو رو گرم میکنه....نه کسی دیگه رو

                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 15:27  توسط ناشناس  | 

خواب دیدی خیر...

خواب دیدی خیر......

 

صبر من دیگه تمومی نداره می خوای بیا‌‌.....می خوای نیا

 

این دلم  دل نگرونی نداره می خوای بیا..... می خوای نیا

 

حالا من مثل خودت یه سنگ آهنین شدم

 

برای ترانه ی رفتن تو ...فکر نکنی غمین شدم

 

پس برو تو بی خیال ....اینو بدون غم ندارم

 

برای مردن احساس دروغت دیگه ماتم ندارم

 

حالا دیگه کسی نیست برات غم دل بخوره

 

دیگه نیست ساده دلی گول تو غافل بخوره

 

برو تا ببینمت این دفعه با چی می تازی؟

 

برای کدوم عروسک داری چاهی می تازی؟

 

میدونم یه روزی میای که التماسم بکنی

 

مست ومدهوش مثل بارون مثل یاسم بکنی

 

اما این دیگه تو خوابه  که واست دل بسوزونم

 

برای دیدن چشمات هفت کفن رو بپوسونم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 14:6  توسط ناشناس  | 

وقتی که رفتی...

وقتی تو رفتی .....

وقتی تو رفتی یاد اون وقتی افتادم که یادت توی قلبم طلوع کرده بود‌‌.

عشق آبیت ...

یاد اون وقتی افتادم که خالصانه "عاشقانه" به تو دل بسته بودم.

ولی وقتی رفتی قلبم چنان شکستی که عشقت برای همیشه توی قلبم غروب کرد.

با خودم عهد بستم که برای همیشه .....

به تو وبه زندگی و به .......خداحافظی بگویم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 10:26  توسط ناشناس  | 

چگونه بگویم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:22  توسط ناشناس  | 

عروسک وار

 
به همه عشق بورز
         
         به تعداد کمی اعتماد کن  
                                      و به هیچ کس بدی نکن
 
              
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به 
 
سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی
 
احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی
 
پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست
 
پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان
 
خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را
 
نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد.  
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:19  توسط ناشناس  | 

این روزا....

 
 اين روزا اگه کسی بهم نزديک شه ،
 يه حسی بهم ميگه :
 بيگانه را به خانه را نده ٬  او به قصد غارت آمده است ...
  
 نمی دانم چگونه می توانم همه را دوست داشته باشم ،
 همه را ... زشت و زيبا و مورچه و ديوار را
 همه را دوست داشته باشم و ... و دلبسته به هيچکس نباشم
 دلبسته بودن , شبيه طنابی در گردن داشتن است
 بايد مواظب باشی و گرنه
 يا خودت از دست می روی يا طناب بيچاره پاره می شود ...
 اگر خودت از دست بروی , دو حالت دارد
 يا طناب برای هميشه نعش خاطرات تو را , آويزان بر خودش حفظ می کند
 و يا از گردن بی جان تو بر گردن تازه نفسی ديگر می افتد ...
 و اگر طناب پاره شود ،
 يا تو در چاله های تاريک سردرگمی سقوط می کنی
 و يا دنبال طنابی ديگر برای آويزان کردن خودت می گردی ...
 رسم زندگی همين است
 و رسم عاشقی ...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:51  توسط ناشناس  | 

گلها

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

نه کسی آید نه کسی خواند زنگاهم هرگز راز من

بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گوید ساز من

تو ندانی تنها همه شب با گلها سخن دل را میگویم من

چو نسیمی آرام که وزد بر بستان همه گلها را میبویم  من

تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

چون ابری سرگردان می گرید چش من در تنهایی

ای روز شادی ها کی باز آیی

امشب حال مرا تو نمیدانی از چشمم غم دل تو نمی خوانی

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:49  توسط ناشناس  | 

بی تو...

 

 بی تو ONLINشبی بازازآنROOM  گذشتم

 
همه تن چشم شدم ، دنبال ID ی تو گشتم
 
شوق دیدار تو لبریز شد از جام CASE وجودم
 
شدم آن  USER دیوانه که بودم
 
وسط صفحه ی  DESKTOP ، ROOM  یاد تو درخشید
 
 DING صد پنجره پیچید
 
شکلکی زرد ، بخندید
 
یادم آمد که شبی ، با هم از آن CHAT  بگذشتیم
 
ROOM   گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
 
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
 
تو و YAHOO  و DING و دنگ
 
همه دل داده به یک TALK بد آهنگ
 
WINDOWS  وHARD  و   MOTHER BOARD
 
آریا دست بر آورده به  KEYBOARD
 
تو همه راز جهان ریختخ در طرز سلامت
 
من بدنبال معمای کلاهت
 
یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
 
لحظه ای چند بر این ROOM  نظر کن  
 
 CHAT  آیینه ی عشق گذران است
 
تو که امروز نگاهت به email ی نگران است
 
باش فردا ، PM  ات با دگران است
 
تا فراموش کنی چندی از این Room، log out  کن
 
باز گفتم حذر از chat ندانم
 
ترک chat  کردن ، هرگز نتوانم ، نتوانم
 
روز اول که emailام به تمنای تو پر زد
 
مثل spam، تو Inbox  تو نشستم
 
تو Delete  کردی ولی من نرمیدم ، نگسستم
 
باز گفتم که تو یک Hacker  و من User مستم
 
تا به دام تو در افتم Room ها رو گشتم و گشتم
 
تو مرا  Hack بنمودی ، نرمیدم ، نگسستم ...
 
    .....               
            
Roomیی از پایه فرو ریخت
 
Hackerیی، Ignor تلخی زد و بگریخت
 
Hard     بر مهر تو خندید
 
CP  از عشق تو هنگید ....
 
                         ....                       
 
رفت در ظلمت شب ، آن شب و شبهای دگر هم
 
نگرفتی دگر از User  آزرده، خبر هم
 
نکنی دیگر از آن Room  گذر هم
 
بی تو اما ، به چه حالی من از آن Room  گذشتم!
 
 shad bashid
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:46  توسط ناشناس  | 

دلخوشی ها

دلخوشي ها
از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای سینه اش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده است
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
به اینکه می توانیم چای بخوریم و ته مانده اش را بریزیم روی میز
یا دلمان خوش می شود به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم شمال و خوش بگذرانیم مثلا با خنده های بی دلیل ,
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به مستی و دود سیگاری و غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما....
چقدر ضعیفیم ما...
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
ووقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به هم خوابگی های بی اعتنا
به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور وبرمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
....
حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یاد مان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
...
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
...
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
....
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
ما چقدر پستیم و چقدر حقیر
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم
و من دلم به نوشتن همین چند جمله خوش است
چه کسی بود که می گفت دلم غمگین است ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:41  توسط ناشناس  | 

آشیان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:38  توسط ناشناس  | 

طعم واقعی عشق

طعم واقعى عشق : 
فقط بخوان و با دقت عمل كن:

۱. رك و راست باش.

۲. آرام، متين و مؤدب باش.

۳. راستگو باش.

۴. سعى كن فراموش كنى و ببخشى.

۵. به طرف مقابل خودت با ديدى مثبت نگاه كن.

۶. قدردان خوبى ها باش.

۷. آشكارا بگو چه چيزهايى را دوست ندارى.

۸. معقول و منطقى حرف بزن.

۹. با دلسوزى و عميق گوش كن.

۱۰. خطاهايت را بپذير و هرگاه اشتباه كردى آن را قبول كن.

۱۱. خيلى واضح و روشن بگو خواهان چه هستى و صبر كن تا دوباره نوبت
 
حرف زدنت برسد.

۱۲. بگو: «متأسفم».

۱۳. بگو: «متشكرم».

۱۴. حق شناس باش.

۱۵. بياموز كه احترام بگذارى و حتى كوچك ترين نشانه هايى از مهربانى و
 
لطف را جبران كنى.

۱۶. بچه ها بهترين هديه هايى هستند كه خداوند به انسان ارزانى
 
داشته است، به آنها با اعتدال عشق بورز تا توجه كم يا زياد نسبت به آنها،
 
 وجودشان را به تاراج نبرد.

۱۷. بياموز، آرامش را با تمام وجود درك كنى.

۱۸. درمواقع نياز به بهترين وجه يارى رسان باش.

۱۹. فراموش نكن. تو و طرف مقابلت مانند هركس ديگرى، انسان هستيدو
 
ممكن است اشتباه كنيد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 9:31  توسط ناشناس  | 

سلام

دوستان خوبم سلام :

از اینکه به وبلاگ من هم سر کشی کردین متشکرم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:26  توسط ناشناس  | 

غروب افتاب

دلت گرفته در غروب افتاب ترانه ای بخوان ....

بخوان ترانه ای که در غروب ؛سکوت رااسیاب را صدا کند.

مگر که غم تو را رها کند.........

ترانه ای بخوان ...بخوان برای سنگها : بخوان برای دشتها که خسته اند ......

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:15  توسط ناشناس  | 

داغ پیشانی....

پایان تو شروع بارانی من

پرواز تو غریو ویرانی من

ان بوسه اخرت به یادم مانده

داغی که نشسته روی پیشانی من....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:13  توسط ناشناس  | 

امید ساحل

بار ها بشکسته دل ..اما دلی دارم هنوز

وای بر دل ارزوی باطلی دارم هنوز

زورق تاب وتوان شو :غرق در بحر زمان

وز سر غفلت امید ساحلی دارم هنوز...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:12  توسط ناشناس  | 

باشد.....

در دست تو دست هر که باشد ...باشد

با ان که دل مرا خراشد ...باشد

چشمان سیاه سنگ سایت امروز

این سنگ من است میتراشد....باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:11  توسط ناشناس  | 

بی معرفت

مانده نعشم روی دستانت کجا بی معرفت؟

می روی باشد ولی روزی بیا بی معرفت

ابتدای آشنایمان به یادت مانده است؟

تو نگفتی با توام تا انتها بی معرفت

کوچه ها بی معرفت ؛ائینه ها بی معرفت

پنجره ...شب ...آسمان...حتی خدا بی معرفت

گیرم از من خسته ای وراضی با من ولی

فحش دیگر می دهی آخر چرا بی معرفت

بوسه هایت پشت شیشه یک به یک پوسیده اند

غافلی از حال من این روزها بی معرفت

نعش من روی زمین افتاده اما بی خیال

می روی باشد برو گم شو نیا بی معرفت.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:11  توسط ناشناس  |